داستان زیبای طوطی طلایی سخن گو وپادشاه
درزمانهای بسیارقدیم پادشاهی زندگی می کرد شبی
این پادشاه درخواب دید که صاحب یک طوطی طلایی
سخن گوشده است وپادشاه درخواب خیلی خوشحال
بودودرپوست خود نمی گنجید وبسیارخوشحال بود صبح
که ازخواب بیدارشد دیدکه خبری از طوطی نیست واین
فقط یک خواب بوده است وبه وزیر ونوکران خود دستور
دادکه من این طوطی طلایی را می خوام وبرای من این
رابیاورید وهرکسی این طوطی را آورد هرچقدرطلا
وچیزهای قیمتی بخواد من به او می دهم واین
خبردرشهرحکومتی پادشاه پیچیدوهمه باخبر شدند ویک
چوپانی دراین شهر زندگی می کرد وچوپان به خودش
گفت اگرمن این طوطی راپیدا کنم ازاین زندگی فقیرانه
راحت می شم ودیگه نیازی به چوپانی ندارم ومثل
آدمهای پول دار وثروتمند زندگی می کنم وتصمیم گرفت
که به دنبال این طوطی برود وچوپان روانه جنگلها
ودشتها شد تا که این طوطی رابه هر نهوی که شده
بدست بیاورد رفت ورفت تا به یک جنگلی رسید
ودروسطهای جنگل یک کلبه ای رادید وداخل کلبه رفت
درداخل کلبه مرد درویشی زندگی می
کردوهردونشستند با هم حرف زدند درویش از چوپان
پرسید تو ی این جنگل چه کار می کنید وبرای چه
هدفی آمده ای چوپان گفت من به دنبال همچنین چیزی
می گردم ومقصد من این است وتمام ماجرا راتعریف کرد
درویش خندید وگفت چنین چیزی وجود ندارد و وقت خود
راصرف چنین موضوعی نکن اما چوپان می دانست اگر
من به آن طوطی برسم زندگی من این رو به آن رو می
شه وزندگی من تبدیل می شه وبخاطر همین اسرارکرد
وگفت طوطی وجود دارد وجای آن رابه من نشان بده بعد
ازاسرار زیاد مرد درویش جای آن را به او نشان دادوگفت
فلان قسمت جنگل غار بسیارخطرناکی موجود است
وداخل غار انواع واقسام صداهاوشکلهای وجود دارد
ونباید ازاینها بترسی اگر ترسیدی به آن طوطی نمی
رسی واگر نترسیدی به آن طوطی می رسی چوپان
ازدرویش تشکر کردوآن کلبه راترک کرد وازآنجا رفت تا که
به دنبال غار برود وچوپان بعد ازچند روز غاری راکه
درویش گفته بود پیدا کرد وهمین که می خواست داخل
غاربرود انواع واقسام صدا به گوشش رسید واین
فکرتوی ذهنش آمد وبه خودش گفت اگر من از این
صداهابترسم ومتاثر بشم اون زندگی که جلوی من
است راحاصل نمی کنم وبه آن قصر وکاخها نمی رسم
وچوپان به خودش جرات داد و وارد غار شد وهمین که
داخل غار رفت اون تمام شکلهایی که درویش گفته بود
رادید وازآنها هیچ گونه ترسی نداشت وبه راه خودش
ادامه داد تا که رسید به آن طوطی ،وطوطی داخل
قفس بودوچوپان در قفس رابازکرد وطوطی راگرفت
وهمین که طوطی به دست چوپان رسید این تمام
صداهاوشکلها گوناگون ازبین رفتند
منظورمن از این داستان این بود اگرکسی می خواهدبه
دنبال الله پاک برود دراین دنیاباید تمام سختی ها
رامتحمل شود وهرگونه امتحانی که از طرف الله پاک
می
یاد راتحمل کندهر گونه سختی،وهر گونه امتحانی چون
که انسان فکرآینده رابکند که اگر من به الله رسیدم
ودست من به دست بلا کیف الله پاک داده شد این تمام
مشکلات وسختیهای که من متحمل شده بودم را
فراموش می کنم وبه اون هدفی که من دارم می رسم
درواقعه من به الله رسیدم ومن الله دارشدم.
وزندگی من تبدیل می شه چون که من هرچه از الله
بخوام الله به من می ده چوپان همین فکرتوی سرش
بود وما باید نگاهمون به زندگی بعد ازموت برود وما باید
به آینده بسیارنزدیکی که داریم فکربکنیم واون زندگی
رادرست بکنیم وبرای ان زندگی آینده فکری بکنیم که
بهترین زندگی زندگی آخرت است به شرطی که ما آن
را ازاین دنیادرست بکنیم موفق وسربلند باشید
سلام به همگی عزیزانی که با اومدنشون وبلاگمو نورانی کردند.