درمنزهه النواظرآمده که:درعهد(لیلی)بسیار ادعای مجنون را می کردند،ولیکن مجنون نبودند،روزی لیلی

 دستور دادتا آتشی عظیم  برافروختندگفت:هرکس دیوانه واقعی من است درون آتش درآید،کسانی که

 خام بودنداز سوختن آتش ترسیدند،ولی مجنون خود را به آتش زد گفت:

من دل سوخته از آتش تونیاندشم            که چون پروانه بال پرم سوخته

 آتش عشق تودرخاک نگیرد هرگز         هم مراسوزکه باردگرم سوخته

 

ومی آورند:مجنون در عشق لیلی چنان شیفته بود که از مردم نفرت داشت وبا حوش

 صحرا انس گرفته

 بود،چون نام او را می شنید مد هوش می شدروزی به او گفتند:شوهر لیلی فوت

 کرده بیا تا تو را برسانیم وعقدت کنیم

گفت:ما را با عشق او کار است نه با خود او،ما لیلی را بهر خدا برخود حرام کرده ایم.

وقتی عشق ومحبت مخلوق به مخلوق این است،

چرا ما عاشق واقعی دوست نشویم ودر راه او جان وهستی مان را فدا نکنیم؟

چرا برای رسیدن به خدا تلاش نکنیم؟

چرا قدرت وطاقت خدا مال ما نشود ؟

وچرا هزاران مثل این چرا ها نکنیم.