حکایت راهب

 

راهبی را دیدند که بر کوهی نشسته است واز مردم دوری می کند


پرسیدند توراهبی ؟ گفت نه من نگهبان سگم. گفتند یعنی چه؟گفت سگ


من نفس من است،برای اینکه گزندی به کسی نرساند او را از میان


مردم بیرون کشیده ام.