حکایت راهب
راهبی را دیدند که بر کوهی نشسته است واز مردم دوری می کند
پرسیدند توراهبی ؟ گفت نه من نگهبان سگم. گفتند یعنی چه؟گفت سگ
من نفس من است،برای اینکه گزندی به کسی نرساند او را از میان
مردم بیرون کشیده ام.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۸۹ ساعت 20:4 توسط عاشق حق
|
سلام به همگی عزیزانی که با اومدنشون وبلاگمو نورانی کردند.